به حكايت باران ايمان بياور
و در خلوت شب اشكهايت را جاري كن .
با اين كار تنها هدفت را تطهير بده و بس و بس و بس
خورشيد امروز تو ، نه از مشرق طلوع خواهد كرد و نه از مغرب !
امروز آفتاب از شعور تو طلوع مي كند و در قلبت مأوا مي گزيند.
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن
غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز
می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
وقتي از همه دنيا دل گير و نا اميدي چه كار مي كني ؟
غصه مي خوري ؟
گريه مي كني ، يا حوصله هيچ كس و هيچ چيز رو نداري ؟
و شايد دوست داري فرياد بزني (( خسته شدم از اين زندگي))
موقيعت هاي پيش مي آيد كه از موضوعي سخت ناراحت شويم اما چه بايدد كرد ؟
نشست و غصه خورد ؟
از قديم گفته اند :
با غصه خوردن چيزي درست نمي شود .
(( بايد اميد وار باشيم ))
اما به چي و چه چيزي ؟ بايد اميد بست
به اينكه حتماً غصه ها يك روزي به پايان مي رسند
و بعد از هر سختي آساني است ...
يك لحظه تامل كنيد ، فقط يك لحظه !
تا حالا جلوي آيينه قدم زديد و به خودمون نگاه كرديد ؟ خودتون رو مي شناسيم ؟ چقدر با خودمون صاف و صادق بوديم ؟ چقدر خودمون رو توجيه نكرديم ؟ و اصلا چقدر خودمون رو دوست داشتيم ؟ و ملاك دوست داشتن چي هست ؟ و با دوست داشتن به كجا مي خواهيم برسيم . خير و صلاحمون رو مي دونيم ؟ آيا اينكه از صح پا مي شيم و هر چي ازمون مي خوان انجام مي ديم به صلاحمونه ؟ اينكه حتما به دانشگاه بريم ؟ سر اين و اون كلاه بگذاريم ، دروغكي عاشق بشيم ، به هم دروغ بگيم ، همديگر رو مسخره كنيم و پشت سر اين و اون حرف بزنيم ، به هم تهمت بزنيم ، براي فقط يك لبخند جك بي ادبي تعريف كنيم ، استاد رو مسخره كنيم ، از شنيدن حرف حق و مواجهه با واقعيت فرار كنيم ، از حرفهاي آموزنده حالمون بهم بخوره ، به هم لبخند هاي توخالي تحويل بديم ، تعارف دروغي كنيم ، ازدواج زوركي كنيم ،دماغ رو سر بالا كنيم، ماشين مدل بالا سوار بشيم ، موهامونو تيفوسي بزنيم ، فيلم هاي خصوصي پخش شده ديگران رو با لذت نگاه كنيم (به فكر نباشيم كه خودمون هم در چنين جو آلوده اي گرفتار مي شيم ) ، پارتي بازي كنيم ، كلاس بي خودي براي هم بگذاريم ، لباس تنگ بپوشيم ، با توجيهات ساده ارزشها رو زير سئوال ببريم و ...
آيا اين ها صلاح كارمون هستن ؟! هدفمون از اين كارها و بسياري كارهاي ديگه ،چيه ؟ تا حالا فكر كرديم براي چي زنده ايم ؟ براي اينكه پولدارترين باشيم ؟ خوش تيپ ترين ؟ باكلاس ترين ؟ باسوادترين ؟ معروف ترين ؟ خوش اندام ترين ؟ مخ زن ترين ؟ پست ترين ؟ بي حيا ترين ؟ جنايت كارترين ؟ عاشق ترين ؟ پاچه خوار ترين ؟ رياكارترين ؟ ... تا كي روز رو تا شب بي هدف سرگردون اين زندگي مي خواهيم بمونيم و آخرش كه چي ؟
بياييد فكر كنيم ... اگر خيچ كدوم اين ها نه ! چي پس ؟
يادمون رفته كي هستيم ، شايدم تا حالا برامون مهم نبوده كه بدونيم و يا اين مسئله رو مثل خيلي چيزهاي ديگه از ياد برديم.
مطمئنم از اين زاويه به زندگي نگاه نكرديم ، هيج وقت حساب خودمون رو بررسي نكرديم ! كاش كلاسي بود ما حسابداري خودمون رو ياد مي گرفتيم و براي حسابهايي كه هيچ وقت جور نيستن ، يه فكري مي كرديم !
وقتي ما نمي تونيم با خودمون صريح و بي پرده و بدون توجيهات آبكي حرف بزنيم ، خنده داره كه مدعي اصلاح جامعه باشيم .
چه خوبه اين بار وقتي به آيينه نگاه مي كنيم ، همه سعي خودمون رو در باز كردن چشمهامون كنيم و بعد از برداشتن نقاب مسخره مجهول بودن ، خودمون رو اول بشناسيم . كي هستيم (
چند لحظه، فقط چند لحظه فكر كنيم ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به راحتي فيلمون سر پيري ياد هندستون مي افته و تازه بعد از يك عمر زندگي شلوارمون رو به جاي تشكر از همسرمون دو تا مي كنيم ، از كجا اومديم و به كجا مي ريم كه به خاطر چند هزار تومان چرك كف دست ، حق رو نا حق مي كنيم ، عاطفه و احساسات ديگرون رو به مسخره مي گيريم ، ايكس پارتي مي تركونيم ، معتاد مي شيم ، مشروب مي خوريم ، براي هم كلاس مي گذاريم ، فداكاري مي كنيم ، رياكاري و ...
بياييم خودمون رو توجيه نكنيم ، با خودمون صادق باشيم ، شايد بتونيم يه ذره از خودي رو كه در كوچه پس كوچه هاي بي هويتي گم كرديم رو پيدا كنيم .
آخه مي دونيد چي شده ؟ ما بد جوري گم شديم ، بدجوري !
و این که هیچ اصراری ندارم تو وب من که اومدی حتی(حتی) برای اولین بار ، نظر بدی
ممنون بای تا های
خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
--------------------------------------------------
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...
روبرت پارک(کتاب فرهنگ و نژاد): « شاید این یک تصادف محض تاریخی نبوده باشد که کلمه person اول به معنای نقاب بوده است. شاید انتخاب این کلمه، بخاطر تشخيص اين مطلب بوده كه تمام انسانها همواره و همه جا، كم و بيش به طور آگاهانه نقش بازی می کنند. در این نقش هاست که ما همدیگر را می شناسیم و نسبت به خود آگاهی می یابیم.»
هر کسی هستی یه دفعه قدبکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب
نقش یک دریچه رو ، رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
کاشکی میشد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه ، حتی برای یک نفس
تا کی بجای خودما ، نقاب ما حرف بزنه
تا کی سکوت و رجزدن نقش نمایش منه
هر کسی هستی یه دفعه قدبکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن رها شو از حیله خواب
نقش یک دریچه رو ، رو میله قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش
می خوام همین ترانه رو ، رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم جای خودم دادبزنم
كوهنوردي مي خواست به قله ی بلندی صعود كند.
پس از سالهاي سال تمرين و آمادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را آغاز كند شكوه و عظمت پيروزي را پيش روي خود آورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد او سفرش رازماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه دادتا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.
كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله
نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. 
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب وبد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر مي كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد.
در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن !
ناگهان ندايي از دل آسمان پاسخ داد: از من چه ميخواهي؟
- نجاتم بده خدای من!
- واقعا فكر مي كني ميتوانم نجاتت دهم؟
- البته ! تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببّر!
و بعد سكوت عميقي همه جا را فراگرفت.
اما مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور
كمرش شود. ...
روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
من و شما چی؟ چه قدر تا حالا به طنابی در تاريکی چسبيديم به خيال نجات ؟
تا حالا چه قدر حس کرديم که خداوند فراموشمان كرده ؟
يکبار امتحان کنيم؛بياييد طناب رو رها کنيم ...
